نیلوفران آبی

اون قدیما ، خیلی قدیم

   وقتی که ما بچه بودیم

        وقتی  تو  بقچه  دلا

            هیچ گله ای،شکایتی

              هیچ غم وغصه ای نبود

                 یا  اگه  بود عیون   نبود

                   وقتی  که  دنیا  تو نگام

                اندازه  دست  تو  بود

             وقتی قشنگ ترین صدا

           سرود  لبخند  تو بود

   اون وقتاکه عشق واسه من

 معنی   بوسه  تو  بود    

وقتی که دست کوچیکم

   برای  لمس  طاقچه ها

     چارپایه ی بلندمی خواست

       خوب  یادمه  که  من  بهارو

         می دیدم،بی چارپایه بی صندلی

              بی  اونکه   پا    بلند   کنم 

            یا    که     تقلا     بکنم

          بوی  بهار  توی   دلم

      قل قله ای به پا می کرد

  صدای پاش  توی  دلم

برفای سردوآب می کرد

حالا  دیگه  بزرگ شدم

 بی  چارپایه  بی  صندلی

    روطاقچه ها دست میذارم

       رو   کمدارو    می  بینم

         ولی دیگه هرچی تقلا می کنم

            بهارو       پیدا         بکنم

          روشونه  هاش  سر بذارم

          یه   کم  نوازشم    کنه

       صورتشو نگاه   کنم

  باچارپایه  با صندلی

بانردبوم نمی تونم

نمی تونم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط لونا نظرات ()

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

آن گاه که با توام،

چو امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبد.

آن گاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پر غرور رنگهایش را نشان می دهد.

آن گاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

این ها تنها ذره ای نا چیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه ی "عشق" را ساخته اند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست .

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از "عشق" بر تو عاشقم.

                                                "سوزان پولیس شوتز"

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط لونا نظرات ()

به دیدارم بیا هر شب ،

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن ،ای روشنتر از لبخند .

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها .

دلم تنگ است .

بیا بنگر ،چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها .

و این نیلوفرآبی و این تالاب مهتابی .

بیا ،ای همگناه من در این برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ .

به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان بامن ،

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها .

و من می مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده ی متروک،

شب افتاده است و در تالاب من دیریست ،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ،پرستوها.

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی ،اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بر دارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس مارا .

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب ؛

پرستو ها که با پرواز و با آواز،

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی؛

نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده است و من تنها و تاریکم .

و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند،

پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی !

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٧ ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط لونا نظرات ()

درهمان

زمانی که من و «آلیغ»

دانش آموز بودیم ودرس می خواندیم

ـ مخصوصا سال آخردبیرستان ـ او که در خانواده ای

خوشگذران و در حقیقت عیاش بزرگ شده بود ، گاهی اوقات مباحث کفر

آمیزی را مطرح می کرد. البته اگر به زبان شوخی می گفت بچه ها فقط غرولند می کردند

اما گاهی اوقات که جدی به اعتقادات مذهبی ما توهین می کرد ، بچه های کلاس ـ که اکثرا مانند

من ازروستاهای اطراف استانبول به آن دبیرستان بزرگ می آمدند ـ همگی به طرفش هجوم می بردند

و حتی یکی دوبارتوسط بچه هایی که به مسلمان بودنشان افتخارمی کردند ، کتک هم خورد ! از آن سال تا

امروز پنج سال گذشته ، اما آلیغ که حالا دانشجوی «هواـ فضا» در آلمان است وفقط تابستانها به ترکیه بر

می گردد ، ازبین آن بچه ها فقط با من رفاقتش را حفظ کرده و تا به من می رسد شروع به کفرگویی میکند

یک روز که داخل پارک نشسته بودیم و مردی رفتگر داشت برگها را جارو می زد ، آلیغ به من گفت «ببین

سلمان،من میگم خدای شما چطور خداییه که ماهر وقت بخواهیم با او حرف بزنیم ، باید بالای سرمان

را نگاه کنیم ؟چرا خداوند نباید کنارمان باشد ؟» آلیغ که می دانست من شاگرد بزار نمی توانم جواب

سوالات یک دانشجوی «هواـفضا » را بدهم ، وقتی  سکوتم  را دید از روی غرور لبخندی زد و

و گفت : چیه رفیق کم آوردی ؟در این لحظه مرد رفتگررو به من گفت : بهش بگو

خداوندبه این دلیل بالاتراز ما آدمهاست که هر وقت دید یکی ازبنده هاش

زمین خورده ، دستش رو بگیره و بلندش  کنه .» من به

پیر مرد رفتگر نگاه  کردم  اما آلیغ

چه گریه ای  سرداد !

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧ ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط لونا نظرات ()

عشق

ازمیان تمامی

نواهای زمینی ، نوایی که

به دورترین نقطه در آسمان راه

میابد ، موسیقی موزون قلب

عاشق است .

عشق رود زندگی

درجهان است . میندیش

که با دیدن جویباری کوچک ، یا با

رسیدن به نخستین چشمه حقیر

، عشق را شناخته ای .

تا آن زمان که

ازمیان دره های خارایین

نگذری ، وجویبار  را گم  نکنی ، و

مزغزارها را پشت سرنگذاری و جویبار را

ببینی که هر آینه گسترده وژرف تر

می گردد ، تا آنجا که کشتی ها

بر پهنه آن می رانند ،

تا به فراسوی مرغزار

پا ننهاده ای وبه اقیانوس بی

انتها نرسیده ای ، تا تمامی گنج ها را

به اعماق این اقیانوس نسپرده ای

درنخواهی  یافت  که

عشق چیست

هنری وارد بیچر

عکس غروب photo sunset

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧ ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط لونا نظرات ()

گلی جان سفره ی دلم را

برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نیست

نهان در آستین هم سخن ماری

درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن

شگفتی نیست ؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

قصه ی تلخ جدایی را

سر هر رهگذارش مرگ و آشنایی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر درد است

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنایی بخش

گلی ،دریای نورم باش!!!!

+ نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط لونا نظرات ()

موسی مندلسون،پدر بزرگ آهنگساز مشهور آلمانی،مردی زشت و کریه چهره بود.قدی کوتاه و قوزی بر پشت داشت.

روزی موسی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا به نام فرومتژه داشت.

موسی در کمال ناباوری دلباخته آن دختر شد،اما فرومتژه از ظاهر بدریخت او بیزار بود.

وقتی قرار شد موسی به شهرش باز گردد،تمام شجاعتش را به کار گرفت تا آخرین فرصت برای  گفتگو با اورا غنیمت شمرد.

دختر زیبا به راستی به فرشته های بهشتی می مانست.دختر به او نگاه نکرد وقلب موسی از اندوه و ناراحتی به درد آمد.

موسی تلاش کرد باب گفتگو را بگشاید.با شرمساری گفت:"آیا می دانید که عقد انسانها را در آسمانها بسته می شود؟"

دختر که به کف اتاق می نگرست،گفت:"بله،نظر شما چیست؟"

موسی گفت:"من معتقدم که خداوند هنگام تولد هر پسری مقرر می کند که با کدام دختر ازدواج کند. وقتی من به دنیا آمدم ،عروس آینده ام را نشانم دادند.

خداوند گفت:"همسر تو گوژپشت است"،درست همان موقع از ته دل فریاد کشیدم وگفتم :"خداوندا ! گوژپشت بودن برای زن بسیار ناراحت کننده است.لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیبایی است به او عطا کن."

فرومتژه سرش را بلند کرد و میخکوب به او نگریست و از تصور این واقعه بر خود لرزید.

او سالها همسر با وفای موسی مندلسون بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٧ ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط لونا نظرات ()

 

تو می آیی عاقبت

بی قرارم گرچه می دانم می آیی عاقبت

حلقه های بسته را خود می گشایی عاقبت

با  وجود  تیرگیها  در  شبستانی  خموش

ماه  رویت را به عالم  می نمایی  عاقبت

ازغمت  مانده  سراپا  شیشه دل  پرغبار

گرد  دلتنگی  ز دلها می زدایی  عاقبت

گرچه در دام  بلا زندانی ام ، اما چه غم

می رسد  با مقدمت  فصل رهایی عاقبت

تک سوار  عرصه عدل خدا ، موعود ما

حتم دارم ،  حتم دارم تو می آیی عاقبت

 

ای گل نرگس یادت ملکه ذهن پریشانم گشته . تنها وقتی که برسجاده نیازم نشسته ام آرام می گیرم ، اما انتظار سبز نعمتی است که با صد سجده هم نمی توانم شکرگزار اعطای آن باشم واین گونه است که بیشتردریاد سبزت ودردریای ذکر « اللهم عجل لولیک الفرج » غرق می شوم                 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٧ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط لونا نظرات ()

صبرخدا

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای او بودم  

همان یک لحظه اوّل ، که اوّل ظلم را می دیدم ازمخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدیگرویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای او بودم  

که درهمسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، برلب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای او بودم 

که می دیدم یکی عریان ولرزان ، دیگری پوشیده ازصدجامه رنگین زمین وآسمان را ، واژگون مستانه می کردم 

عجب صبری خدا دارد   اگرمن جای اوبودم 

نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش ازبهراستغفاراین بیداد گرها تیزکرده ، پاره پاره درکف زاهد نمایان ، سجده صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای اوبودم 

برای خاطرتنها یکی مجنون بی سامان صحرا گرد ، هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو، آواره دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای اوبودم 

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد     اگرمن جای او بودم 

به عرش کبریایی ، با همه صبر خدائی ، تا که می دیدم عزیز نابجایی ، نازبریک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارانه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    اگرمن جای اوبودم

که می دیدم مشوش عارف وعامی زبرق فتنه این علم عالم سوزمردم کُش به جزاندیشه عشق ووفا،معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد     چرامن جای او باشم 

همین بهترکه او درجای خود بنشسته وتاب تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چوبودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل وفرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد    عجب صبری خدا دارد    عجب صبری خدا دارد 

 

معین کرمانشاهی

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٧ ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط لونا نظرات ()

شجاعت

دختر پرسید : پس شما فکرمی کنید من آدم شجاعی هستم ؟           

ـ « بله البته این طور فکر می کنم . »                                     

ـ«شاید باشم چون معلم های خوبی داشتم . سالها پیش وقتی داوطلبانه دربیمارستان استانفورد کارمی کردم ، با یکی ازآنها آشنا شدم . کودک بیماری داشتیم به نام لیزا که بیماری عجیبی داشت . برادر پنج ساله اش هم به همین بیماری مبتلا شده بود . ولی بدنش به شکل معجزه آسایی توانسته بود پادزهر این بیماری را بسازد وحالا درخون او این ماده وجود داشت .                                          

پزشک وضعیت خواهرکوچولو را برای برادر پنج ساله توضیح داد وگفت تنها راه نجات خواهرش این است که ازاو خون بگیرند وبه بدن خواهرش تزریق کنند .                                                  

پسرک لحظه ای اندیشید وبعد نفس عمیقی کشید وگفت : « باشد . اگرلیزا نجات میابد ، این کاررا می کنم . »                              

درحین انجام انتقال خون ، گونه های لیزا رنگ گرفت وصورت پسررنگ باخت ولبخند زیبای روی لبش محو شد . پسرک با لبهای لرزان ازدکتر پرسید : « همین الان می میرم ، یا بعد ؟ »            

پسرک کوچولو گمان کرده بود قراراست تمام خونش را به بدن خواهرش منتقل کنند . بله من شجاعت را ازچنین معلمهای نازنینی آموختم .                                                                          

 

دان میل من

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٧ ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط لونا نظرات ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت ۸۸

بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧


آرشیو موضوعی

 
نویسندگان

لونا


پیوندها

اقیانوس بنفش
وفادار دل شکسته
جواد8051
افسون گل سرخ
دوست می خوام
مخفیگاه
عشق است خدا را
قرارمون تو ...آسمون
اسرار
عاشقانه
باران بیا به خلوت من هم سری بزن
افسون کودک طبیعت
بی بی بارونی
خدا نزدیک است
و هومن
مسافری از بهشت
جاسوییچی
دیر پرسیکوس
به روز ترین وبلاگ طنز
بچه های کندو
آرامش زیبا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin