
گلی جان سفره ی دلم را
برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
و گرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند
در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نیست
نهان در آستین هم سخن ماری
درون هر سخن خاری ست
گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن
شگفتی نیست ؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه ی تلخ جدایی را
سر هر رهگذارش مرگ و آشنایی هاست
از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر درد است
مرا سنگ صبوری نیست
گلی جان با توام
سنگ صبورم باش!
شبم را روشنایی بخش
گلی ،دریای نورم باش!!!!
+
نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧ ۱٢:٢٩ ق.ظ توسط لونا
نظرات ()